آبیدر قلب تبنده ی شهر سنندج

✍️ : کیومرث نیرومند
آبیدرحکایت ایستادگی است ، معدن خاطرات مردان و زنان شهری است که دفتر وجودی تاریخی آنان با هزاران رنگ نشاط وسرفرازی و سختی وصلابت ، نقش بسته است . اوج قله های آبیدر از کوچک و بزرگش همیشه اوج آمال و آرزوها ونگاه های مردم شهرش بوده است. بسیاری از خاطراتی که بر بلندای آبیدر جای گرفته است ، نشان از تابش و گرما و درخشندگی روح و روان است . روزگاری بود که حکایت قله ها ، روایت نمادگاه تقدس هایی بودند که زندگی های سالهای خوب و سالهای بد را تعیین می کردند و سرنوشت ها را رقم میزدند ، با بارشها وسیلابها وبرفها وبهمن ها و خشکسالی ها یشان همزیستی می نمودند و امروز نیز کوه ها سرشار از آرامش اند ، و هر کدام زیبایی های خویش را برای مردمان محیط پیرامون فراهم نموده اند اما آبیدر قلب تپنده ی شهر سنندج همیشه ماوای آرامش بوده است ، درک وزیبایی طبیعت در واقع درک دوست داشتن ما و عشق و زیستن های پیوسته است. آبیدر هر شب با ماه و ستارگان خویش راز و نیاز زندگان شهر را در خود حفظ کرده ودر صندوقچه ی عمیق ترین لایه های سنگ و خاک به امانت نگه داشته است. آبیدر این الماس درخشان ، همیشه نشیمن گاه مرغان آسمانی بوده که برای تزکیه ی جان و روح و جسم خویش خود را آزاد نموده اند. آبیدر برای مردمانش جایگاه سیمرغ و پرش عقاب گونه و شاهین گونه بوده و همیشه ندای زاغ و کبک و آوای پرندگان ریز و لطیفش را با صدای آهنگین زیبایشان طنین انداز بوده و در بهارش همنشین رنگارنگ هزاران گل و گیاه و در زمستانش در آغوش باران و برف و یخی که حافظ اسرار مردمانش بوده زیست نموده است . بنابراین در رجوع به نقطه نقطه ی آبیدر زیبا هیچگاه تنها نیستی ، زیرا همراه گام ها ، دفتر خاطرات گذشته از نسل های دیرین تا حال همه بسان نور آفتاب متجلی می گردند. اگر عشق را تجربه کرده باشی ، می توانی سیمرغ خویش را در آبیدر پیدا کنی ، در طلب رسیدن به او خسته و فرسایشی وجود ندارد ، بلکه سراسر تحول و سبکباری و آزاد بودن و شادابی را تجربه خواهی نمود . زمانی که بر فراز قله ی عشقت متجلی نمودی ، می توانی اوج حرکت و تغییر و تحول را در عمق وجودت حس کنی ، تو در آبیدر نقطه اتصال گره زمین و آسمان را نظاره خواهی نمود. در راه بازگشت تو دیگر آن سیمرغی هستی که استحاله ی وجودی پیدا نموده ای و این طلب عشق و دلدادگی را هر هفته تکرار می کنی . و هیچگاه تسلیم نامهربانی ها نخواهی شد . کالبدت را به آبیدر می سپاری و جانت را با او پیوند می دهی… و این زمانیست که وصال در قله سر می رسد و تو در آغوشش آرام می گیری . و نجوا کنان می گوئی
آری این است ، آبیدر من….
آری این است آبیدر ما…
نوشته : ۱۴۰۲/۱۰/۲۳
در وصال آبیدر
